تبليغاتX
قربانگاه
مَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء اللَّهِ
 

اینها هم نماز می‌خواندند و رمضان را روزه می‌گرفتند

ملازم کاروان حسین(ع) هم بودند

به کربلا هم رفتند.

با خود می‌گفتند: همراه کاروان می‌رویم. به وقت سفره از سفره رنگینتر طعام می‌خوریم و به گاه نماز، به امامت هرکه ندایش مقبولتر به سجده می‌رویم. و این چنین خیر دنیا و آخرت را صاحب می‌شویم!!!!!!!

و اینگونه بود که از سفره یزید کندند و شکمها را به نماز حسین(ع) خم کردند... و به گاه سجده، شکمها بود که بر مهر بندگی دنیا نشان بندگی می یافت.

 

همرا کاروان آمدند .. به کربلا هم رسیدند.

آوای "هل من ناصر ینصرنی" را چون مولایم ندا میداد، گویی زمان اقامه بر سفره یزید بود.. و جماعت به پیشوایی یزید تقدیس شهوت می‌کرد.

 

و به گاه خاموش شدن چراغها در شب میعاد، پینه شکمها چیره شد.. و روز رزم حقیقت با تاریکی، در مقابل امام ایستادند.

 

موذن که ندای سعادت خواند و حسین(ع) نماز را اقامه کرد، آنها به قرائتش بسنده کردند و گوش به تصویرگری بسم الله تا ضالینان روزگار از زبان حسین(ع) دادند...

 

وقتی هم که خورشید بر سر نیزه از کربلا تا شام رفت و حدیث کهف و رقیم را قرائت نمود، دلها به پینه بسته شده و مهر لایفقهون خورده...............

 

 

و به گاه ورود خارجیان که زینب(س) سلسله‌سالارشان بود به همراه زینت عبادت‌کنندگان(ع)، می‌دویدند به آوای مناره‌هایی که نام از پدربزرگ این خارجیان تلاوت میکرد... برای خواندن نمازی بی‌قبله که قرائت داشت و بس.

 

 

ابن سعد هم همین استدلال را داشت:

"ری را از دست دادن نتوان.. اما پس از کشتن حسین(ع) توبه کردن ممکن!"

 

آنها هم که از یاری حسین(ع) خودداری کردند و فقط به گریه‌ای بسنده نمودند، به گاه کشتن امام همین استدلال را داشتند.

آنها هم با پسر سعد توبه کردند!

توبه هاتان قبول!!!

چنین است خیر دنیا و آخرت این جماعت.

 

 

 

امروز را ببینید:

 

نمازهایی سراغ دارم که از زیبایی قرائت حمدشان هوش از سر می‌برند

و به گاه اذان، ابن‌ملجم‌های اول‌الصلاة به جماعت مردمان سرزمین قبله بی قبله به سجده می‌افتند...

و اما بعد فراغت از نماز

بر سفره های رنگین‌شان هیچ نشانی از ولایت نیست و رحم به جان همسایه و همکیش خود ندارند.. همه جنگهاشان، حرص شکم و شهوت و قدرت است..

نماز بی ولا..........

 

 

حسین(علیه السلام) همین را فرمود: «شکم‌هاتان نمی‌گذارد که آوای حق در دلهاتان اثر کند»

 

جماعتی در همیشه تاریخ

در همیشه کربلا

و در همیشه عاشورا

پینه عبودیتشان به هوس و شکمشان بر می‌آید

که سجده بر شکم می‌گذارند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/19   توسط مسافر  | 

 

سَیذَّكَّرُمَن یخْشَی

وَیتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَی

(اعلی/ 11و10)

آن كه خداترس باشد به زودی عبرت می‌گیرد

و نگون‌بخت خود را از آن دور می‌دارد

he who fears will mind,

and the most unfortunate one will avoid it

 

لرزه بر اندام ساحل‌نشینان می‌افتد وقتی به همه وجود چشم شوند و ببینند كه تمام بار قایقهایشان در میان دریا، همه از جنس خیال بود و خواب..

تجارت هوا.. بازرگانی خواب.. خرید و فروش خیال.. داد و ستد وهم.. بنگاه رویا.. حكمرانی و فرمانروایی و سیطره و استیلای غفلت...

ناشنوایان ندای هل ادلكم علی تجارة  

قیام اذا زلزلت الارض زلزالها است به عیان كه بر تن و جسم و وجودشان می‌افتد.. آنگاه كه همه رشته‌ها را پنبه، همه كاسه و كوزه‌ها را شكسته و همه نقش قلمها بر كاغذ را نوشته‌ای بر روی رود رونده و آب گذرنده می‌یابند.

حقیقت و اخرجت الارض اثقالها را می‌بینند این به لرزه افتادگان..

when the earth is shaken with her (violent) shaking, 

and the earth brings forth her burdens 

........

 

و چه زلزالی بالاتر از زلزال وجود به وقت سجده‌های بر خدا را بر شیطان یافتن؟

عمری به پای شیطان بوسه زدن و سجده رفتن و به خیال خود جنت را كشتن و سودای درو و برداشت ریاضت در روض‌الجنان كردن...

خیال خیال خیال... وهم وهم وهم.....

قرآن حی و ناطق را باطل و رفته تابیدن، و كعبه سنگی و پوست و مركب صامت را همه چیز دانستن و سجده بر سنگ و چوب و كاغذ بردن..

 

السلام علی الترید الشرید!

سلام بر آنكه مترود امت خویش است!

و كسی نمی‌فهمد این رمز را از بوستان راز جز ترسندگان....

جز آن خشی ترسنده كه ترس دوری از حیات حقیقی بر او حاكم باشد و شقاوت و مرداری مرده‌پرستی، مستولی نعمت هستی‌اش نشود..

و مگر حقیقت ایمان نه این است كه تذكر و عبرت فقط از آن اهل خوف و خشیت است؟

آنان كه هنگام نام و یاد خداوند، رنگ از رخشان می‌رود و آثار ترس از ارتداد در چهره‌شان نمودار می‌شود.. قلبشان به تپش می‌افتد.. و محبت و خطر از دست دادن وُدّ و حُبّ آنچنان حیاتشان را تهدید می‌كند كه گویی در آستانه قالب تهی كرده‌اند....

 

***

 

و تو چه امید داری از رسول‌كُشان و رجم نبی كنان دیروز تا بت‌پرستان توسعه‌یافته و متمدن شده امروز؟ كه ایمانشان از جماد بلوغ نیافته و از نان و نام فراتر نرفته... و از شعر و شعار قدمی تكان نخورده.. که ایمان را به عصای موسی یافته و به گوساله سامری فروخته‌اند.

و چه فرقی دارد كه به بلاغت نهج علی(ع) ایمان می‌آورند و مغز آن را از پوستش برنمی‌دارند.. كه ناگزیر به سحر تكنولوژی و مست‌كنندگی رفاه پست مدرن آن را می‌فروشند؟

وای از این ایمان متعفن... وای از شعبده و چشم‌بندی.... وای از تجارت خرافه......

 

چه چیز در این میان است جز انوار حق و حقیقت؟

و در این دوندگی‌ها و افسارگسیختگی‌ها چیست برای رهاشده آواره و سرگردان؟

جز تسلیم و اسلام.. جز تسلیم و اولین گام ایمان....

و چه زیبا نام گذاشته است آخرین دین آسمانی را.. اسلام.. مسلمان.. تسلیم شده.

 

حقیقتا كه ذكر و عبرت از آن اهل تسلیم است.. از آن عباد صالح.. جانشینان خداوند بر روی زمین.. تسلیم شدگان حریت به قید الوهیت كه لحظه‌ای آزادی از این طوق را بر نمی‌تابند.. حقیقت لااله‌الاالله یافتگان.. رهاشدگان از الاهه‌ها و مومنان به الله واحد قهار.. بندگان شایسته رحمان.. دلبستگان و شیفتگان خالق رحیم.. مشتاقان كریم......

 he who fears will mind.......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25   توسط مسافر  | 

 

کوچه‌ها خلوت و خاموش

شب از جامه ظلمت شده چون صحن عزاخانه، سیه‌پوش

تو گویی همه چیز و همه کس گشته فراموش

نمانده شبحی پیش دو چشمی

نه صدایی رسد از کوچه خلوت‌زده در گوش...

 

چرا... می‌شنوم تِک‌تِک پایی

شبحی را نگرم می‌رسد از دور

یکی مرد که پوشیده رخ و از رخ مستور

به هر کوچه تاریک دهد نور

گمان می‌کنم این مرد کلیمٌ له آن کوچه بُوَد ... آه

ببینید کجا می‌رود و چیست در آن نیت و منظور

چه آرام و خموش است

دلش بحر خروش است

ببینید که انبان پر از نان و پر از دانه خرماش به دوش است

به گمانم که به ویرانه فقیری، دل شب منتظر اوست

که از گوشه ویرانه ندا می‌دهد: ای دوست کجایی؟ که بگیری دل شب باز سراغ فقرا را؟

 

عجبا عرش خداوند مکان کرده به ویرانه‌سرایی

بگرفته‌ست به دامن سر یک پیر فقیری

که ندارد به جز از دیده اعما و تن خسته و دست تهی‌اش، برگ و نوایی

به لبش ذکر و دعایی

به دلش حال و هوایی

نه طبیبی ..

نه دوایی ..

نه غذایی ...

 

همگان چشم بصیرت بگشایید و ببینید که در دامن ویرانه امیری

شده همصحبت و دلباخته پیر فقیری

اگر آن پیر بپرسد تو که هستی،

گل لبخند ز جان‌بخش لبش روید و در پاسخ آن پیر بگوید که فقیری شده در این دل شب یار فقیری........

 

عجبا باز به دوشش یکی انبان گرفته‌ست سر کوچه و پوید سوی ویرانه دیگر

که به ایتام زند سر

ببرد از کرم و لطف و سخا باز غذا را..........

 

 

 

کیستی ای همه جادوی پیدا؟

که ندیدند و نگفتند که هستی؟

 

تو همان شیر خدایی

تو چراغ شب تنهایی خیل فقرایی

تو به احزاب و احد، یار رسول دو سرایی

تو گهی هم‌سخن چاه و گهی پهلوی نخلی

به زمین چهره گذاری .. ز نگه اشک بباری

تو همانی که گهی می‌چکد از خنجر و تیغت به زمین خون عدو در صف پیکار

گهی دست تو در سلسله خصم ستمکار

گهی وصله زنی کفش خود ای حجت دادار

گهی قله عرشی و گهی حصر قناتت بود ای دست خداخواه

گهی عرش مکانی و گهی خانه نشینی

گهی استاد به جبریل امینی

گهی یاور آن پیرزن مشک به دوشی ...

 

نتوان گفت که هستی... تو بگو تا بشناسیم ز توفیق ز بیان تو خدا را..................

 

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18   توسط مسافر  | 

 

مرا خراب کن

که رستگاری و درستکاری دلم

به دست‌کاری همین غم شبانه بسته است ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14   توسط مسافر  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

لاحول ولاقوة الا بالله العلی العظیم

حسبناالله و نعم الوکیل .... نعم المولا .... و نعم النصیر

 نتونستم تا آماده شدن مطلبم طاقت بیارم و این لحظات ورود به «مهمونی خدا» رو بهتون تبریک نگم! صدای تیک تاک ساعت شور و شعف تحویل سال رو برامون زنده کرده..  انصافا که خدا سنگ تموم گذاشته!! گوارای وجودتون. و رمضان همگی مبارک.

 

 

* ما از تو به غیر از «تو» نداریم تمنا

حلوا به کسی ده که محبت نچشیده

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/30   توسط مسافر  |